به روی خودمان نیاوردیم که دلتنگیم .. قاچ هندوانه گاز زدیم !جا پهن کردیم در تراس یک در یک متری آپارتمان های کبریتیمان و پا دراز کردیمُ روی هم انداختیم .. دل خوش کردیم به گلهای فیکوس و سایه پرور و قاشقی که چشم را نوازش میداد .. چای سفیدِ شیراز را در فنجان های چینی گل قرمز جهیزیه مامان سر کشیدیم و تلقین کردیم که آرام شدیم .. صبح ها زیر بادِ کولر گرامافون را روشن کردیم و بنان شد زمزمه ی وجودمان و سرمان را گرم کردیم به میتینگ انتلکت ها در کافه و شعر خوانی و نقد فیلم .. آخر شب هم تفال زدیم به مولانا تا مرهمی شود بر این انتظار .. و حالا تابستان دستمان را گرفته و میبردمان سمت پاییز! تا قبل از شروع عشق بازیِ نویسنده ها (کسانی که فقط مینوسند) با پاییز و اهل و عیالش! باید حرف های درگوشیمان را با دخترش بزنیم ..به مهر بـانو بگوییم که دلمان لک زده برای پاییز .. باران های ملایمش .. برگ ریزانش .. دلمان لک زده برای دیوانگی زیر شُرشُر بارانش .. زیر آسمان سیاهش .. و ابرهایی که آنقدر دلشان پر است که تپل شده اند و مدام میبارند .. برای طی کردن سنگ فرش های خیس و راه رفتن لبه ی جدول هایی که لبآلب پرند از آب و صدای خش خش برگ ها زیر پاهایمان .. برای آن پیرمرد لبو فروش دور میدان باغ ملی .. و شاخه های در هم تنیده ی صنوبر ملک که بوی برگ های باران خورده یشان آدم را مست می کند ! در گوشش حرف های یواشکی بزنیم .. که چقدر دلتنگیم برای گنجشک های تپل روی سیم های برق و صدای جیک جیکِ دمِ صبحشان ! اصلاً مگر می شود پرده ی نارنجی رنگ اتاق را کنار زد، پنجره را باز کرد، هوای پاییز را بلعید و مست نشد؟!
ما را در سایت بزرگداشت مولـانای جان .. photo by me دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 195