727

خرید بک لینک

_ نشسته بودیم تا غذاهارو بیارن
من پیتزا سفارش داده بودم و اون کباب سلطانی بدون پلو
میگفت پیتزا خوردن بیرون سوسول بازیِ
کنار پنجره بودیم .. منظره ی بیرون معرکه بود .. بارون میخورد به شیشه ها
صداش نمیومد چون دو جداره بود ولی وقتی با ناز مینشست روی شیشه ی کدر انگار برای دل آدم
لالایی میخوندن .. دستمو زده بودم زیر چونه م و داشتم نگاه میکردم
یهو گفت ببینم انگشترتو .. گفتم اینو ؟ [اشاره کردم به دستم .. یه انگشتر برنجی که دستم چپم بود و من عاشقش بودم ]
از دستم درآوردم دادم بهش .. کرد تو انگشت کوچیکه دست چپش
گرفت جلو صورتش.. گفت میاد به دستم !خندیدم .. گفتم خیلی خانوم شدی
اخماشو کشید تو هم و داد بهم ..غذاهارو آوردن .. خوردیم .. اون روز تموم شد اما بارون تموم نشد
دفعه ی بعد قرار شد توی کافه پیانو همو ببینیم .. اومد دنبالم
همیشه میومد دنبالم .. ی جای همیشگی داشتیم که پارک میکرد تا من برسم ..
نشستم تو ماشین .. راه ک افتاد دیدم خم شده سمت عقبِ ماشین !
گفتم مراقب باش! خب چیزی میخوای بگو من بیارم.. گفت ی چیزی رو صندلی عقبه
بده ش بمن بی زحمت ..
برگشتم سمتِ صندلیِ عقب .. گفت پشت صندلیِ خودته ..
دستمو بردم رو صندلی .. نگاش کردم ! ی دسته گل بود و یه پاکت کادو!
هردومون خندیدم .. گفت قابل شمارو نداره خانوم
گفتم ب چه مناسبت اخه دیوونه ؟ گفت مناسبتش اینجاست !
دست چپشو نشون داد .. حلقه بود توی دستش ! مثل یخ آب رفتم ..نمیدونستم چی بگم
گفتم مبارکه ! خنده خشک شد رو لبم
گفت این مناسبتِ من بودا ! هرکی مناسبتِ خودشو داره .. منظورش این بود ک تو هم این روز برات میاد
گفت پاکتو باز کن .. نگاش نکردم .. تو پاکت ی جعبه بود.. بازش کردم ! گفتم نــــــــه !
گفت بـــــله ، چرا که نه ! کی بهتر از تو! البته بماند با انگشتر برنجیِ شما من خانوم میشم
ولی خب باید میدونستم حلقه رو چه سایزی بخرم که به دستت بخوره !
هنوز داشت بارون میومد و مثل نقل میپاشید روی شیشه ی ماشین و زیر برف پاک کن خورد میشد !

6jjd_500x500_1496601997009012.jpeg

بزرگداشت مولـانای جان .. photo by me...

ما را در سایت بزرگداشت مولـانای جان .. photo by me دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 142 تاريخ: يکشنبه 4 تير 1396 ساعت: 3:32

صفحه بندی