وقتایی که ریختم بهم خیلی سعی میکنم با کلاس با موضوع کنار بیام .. بقول تمام امروزی ها خودمو ببرم ی کافه .. مهمونش کنم ب هات چاکلت کافه دلارآم که خیلی دوست دارم و بشینم پشت پنجره ش و خیره بشم به یه نقطه و موضوعو با خودم حل کنم بعد هم با ی لبخند روی صورتم نوشته هایی ک زیر شیشه ی میز کافه گذاشتن رو بخونم .. که غم مخور و فلان و از قضا اون نوشته وصف حال من و امید دهنده باشه و منم ب فال نیک بگیرمش .. همون موقع ی موزیک لایت پخش بشه و من به خوبی و خوشی به زندگیم ادامه بدم اما گاهی درد اونقدر زیاد میشه که واقعا نمیتونی باکلاس بازی دربیاری .. پس در کمد دیواری رو باز میکنی .. یه تشک پهن میکنی روی زمین وسط تختت و دیوار اونطرفیِ اتاقت .. قید خوابیدن روی تخت رو میزنی .. یه لباس گشاد خنک میپوشی و قید تاپ و شلوارک رو میزنی .. ولو میشی روی تشک .. در تراس رو باز میزاری .. پنکه رو از انباری میاری .. میزنیش به برق .. میزاری پایین تشکت و روشنش میکنی روی درجه ۴ .. اونا دارن تو هال نهار میخورن .. تو دراز کشیدی .. پتو رو انداختی روت .. پاهاتو از زیر پتو درمیاری .. استرس تموم وجودتو گرفته .. تکونشون میدی .. مثل گهواره تا بلکه خوابت ببره .. که نمیبره .. تو بجای موزیک لایت دعای عهدو از بین سه تا اهنگ گوشیت پلی میکنی .. قید مرضیه و سینا سرلک رو میزنی و دعای عهد گوش میدی .. تا آروم بشی .. دست خودتو گرفتی بردی زیر پتو زیر گوشش عهد زمزمه میشه و چشماش کم کم گرم میشه .. و آرزو میکنه کاش بخواب اصحاب کهف بره .. العجل العجل یا مولای یا صاحب الزمان !


ما را در سایت بزرگداشت مولـانای جان .. photo by me دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 108