سوار یه بالن بشی.. رنگی رنگی .. از زمین راه بیفتی به مقصد آسمونِ هفتم .. تو راه هی هیزمش رو بیشتر کنی تا بالاتر بری .. بالاتر .. برای پرنده ها دست تکون بدی .. و اون هایی که دیگه سنی ازشون گذشته و نای بال زدن ندارن رو با خودت ببری اون بالا بالاها .. وقتی رسیدی به آسمون اول .. یکی از خدم و حشم های فرشته ی سیندرلا بیاد و دستتو بگیره و توهم مثل یه شاهزاده خانوم دستتو تکیه بدی به دستش و با کمکش از کالسکه ت بیرون بیای .. کف پاهات نرمیِ ابرهارو حس کنه .. دستاتو بکنی لابلای ابرهای سفید و فشرده و برای خودت پله بسازی واسه رسیدن به آسمون هفتم .. هی پله روی پله .. هی بالا و بالاتر .. میرسی به جایی که فقط یه راهه روشنِ و دو طرفت سفیدیِ مطلق .. یکی یکی فرشته هارو جا میذاری .. میدوی میدوی میدوی و خودت رو میندازی تو بغل تنها کسی که انتهای این راه نشسته .. به اندازه ی بیست و پنج سالِ زمینی خودتو فشار میدی توی آغوشش تا بفهمه چقدر دوستش داری .. و زمان بگذره و بگذره تا خوابت ببره .. و صبح تازه شروعِ حرف هاست .. برات قهوه با شیر بریزه و سیگار پایه بلند مارلبرو روشن کنه .. بگه با خنده هات قهقهه میزنم و غصه هات رو اشک میریزم .. و تو فقط نگاهش کنی و دلت قرص که اونو داری .. سیگار پایه بلند مارلبرو آسمون هفتم هیچوقت تموم نشد!

ما را در سایت بزرگداشت مولـانای جان .. photo by me دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 163