نشسته بودیم توی آلاچیق وسط باغچه ی بدون برگ و چای داغ و سیب زمینی آتیشی و نمک و مخلفاتش به راه بود
میگفت 4 شنبه سوری .. شبش .. یه کاسه برمیداشتن .. سفالی .. بعد هرکس یه مهره مینداخت توش و نیت میکرد .. باید یادش میموند کدوم مهره مال اونه
فرداش .. یکی که صدقش پاک و دلش صاف بود میمود شعر میخوند و بدون اینکه نگاه کنه یه مهره از تو ظرف در می آورد .. جواب نیت صاحب اون مهره میشد شعری که خونده شده
هممون یه مهره انداختیم .. هممون نیت کردیم ..
فردا قراره کتاب حافظو ببریم پایین و پاک ترینمون مهره در بیاره و یکی حافظ بخونه
+که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها . . .
دیشبی که گذشت
...
حیف از امسال که بی دوست گذشت
حیفتر سال جدیدی که تو را کم دارد
بزرگداشت مولـانای جان .. photo by me...
ما را در سایت بزرگداشت مولـانای جان .. photo by me دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 183 تاريخ: پنجشنبه 26 اسفند 1395 ساعت: 3:27